DHTML JavaScript Menu By Milonic.com
نیکی های کوچک
www.nikiha.org
پنجشنبه، ۲۷ مهر ۱۳۹۶
 
 
کد مقاله: ۲ - تاریخ درج: 1395/05/30

چرا نیکی می کنیم؟


امروزه شرکت در انجام کارهاى داوطلبانه (volunteering) به امر بسیار مرسومى در آمریکاى شمالى و به میزان کمتر در سایر کشورها بدل شده است. بر اساس آمار منتشر شده در سال ٢٠١٣ از هر ١٠ شهروند کانادایى ٤ نفر کار داوطلبانه انجام دادند.....



چرا نیکی می کنیم؟
 
 
امروزه شرکت در انجام کارهاى داوطلبانه (volunteering) به امر بسیار مرسومى در آمریکاى شمالى و به میزان کمتر در سایر کشورها بدل شده است. بر اساس آمار منتشر شده در سال ٢٠١٣ از هر ١٠ شهروند کانادایى ٤ نفر کار داوطلبانه انجام دادند. خوشبختانه انجام فعالیت‌هاى داوطلبانه در سال‌هاى اخیر در کشور ما هم رو به فزونى گرفته است هر چند فرهنگ سازى در این زمینه هنوز در مراحل ابتدایى قرار دارد. در این یادداشت می‌کوشم از نگاهى روانشناختانه به توضیح پدیده کمک به "دیگر"ان پرداخته و همچنین فواید مشارکت در انجام امور داوطلبانه را از دید خود به اختصار بیان کنم.
 
  • زمینه‌هاى روانشناختى و نقش تجربه‌هاى دوران کودکى

از بدو تولد تا هنگام مرگ زندگى تک تک ما دایماً به طور مستقیم یا غیر مستقیم، گاهى به صورت برخوردهاى عینى و گاهى به شکل تصوّرات ذهنى، در تعامل و بعضاً تقابل با سایر هم نوعانمانان قرار دارد. اکثر ما حتى در لحظات تنهایى تحت تاثیر انعکاسات ذهنى روابط خود با "دیگر"ان هستیم . علاوه بر این، نحوه ادراک و بروز بسیارى از عواطف و هیجاناتى (که در مجموع بخش مهمى از خصوصیات به اصطلاح "فردى" ما را شکل میدهند) از قبیل عشق، خشم، محبت و انزجار معمولاً در زمینه ارتباط با "دیگر"ان است که معنا پیدا می‌کند. این رابطه تنگاتنگ بین "خود" و "دیگر"ان (others) به اندازه ایست که می‌توان گفت شناخت شخصیت و خصوصیات فردى اشخاص بدون شناخت نحوه تعامل آنان  با "دیگر"ان امکان پذیر نیست. یکى از مهم‌ترین نظریه‌هاى روانکاوى، "نظریه رابطه با اشیاء" یا Object Relations Theory، شکل گیرى شخصیت فرد را محصول تعاملات کودک با "دیگر"ان می‌داند (برخلاف فروید که بر نقش غرایز فرد در شکل گیرى شخصیت تاکید می‌کرد و نقش "دیگر"ان را بیشتر به عنوان آماجگاهى [target] براى تخلیه این غرایز می‌دانست).
اولین تجربه "رابطه بین فردى" به رابطه نوزاد با مادر (یا جانشین مادر) برمی‌گردد. نوزاد براى برآورده شدن نیازهاى اولیه خود مانند خوراک و لباس و سرپناه و امنیت و تماس بدنى و در یک کلام براى زنده ماندن به این "دیگر"ى کاملا وابسته است. مارگارت ماهلر, یکى از تاثیرگذارترین نظریه پردازان روانشناسى کودک، معتقد است که ذهن نوزاد تا شش ماهگى هنوز حتى قادر به تمایز بین "خود" و "دیگر"ى (مادر) نیست. با گذشت زمان و همزمان با رشد عصبى، شناختى و عاطفى، کودک رفتارهاى معطوف به ارتباط عاطفى (attachment behaviours) مانند لبخند زدن، گریه کردن، تماس چشمى برقرار کردن (eye contact), با دست نشان دادن و ... از خود بروز می‌دهد. این رفتارهاى غریزى کودک به نوعى هم نقش مشوّق و انگیزه و هم نقش راهنما را براى مادر ایفا می‌کنند، به گونه اى که مادر بتواند هم شناخت بهترى از نیازهاى متعدّد و در حال تغییر کودک داشته باشد و هم در مسیر صرف نظر کردن از نیازهاى خود (مثل خواب کافى، آرامش و ...) در جهت رسیدگى به نیازهاى کودکْ ثابت قدم بماند. موفقیت مادر در برطرف کردن نیازهاى کودک وابسته به میزان "شناخت" و آگاهى او از "معنا"ى رفتارهاى کودک دارد. به همین جهت مادر نیاز دارد که خود را "به جاى کودک گذاشته" و با کودک از نظر هیجانى و عاطفى "همدلى" (empathy) کند. "همدلى" مادر نسبت به کودک به تدریج توسط کودک درونى (internalized) شده و کودک به تدریج نشانه هایى از توانایى در "همدلى" نسبت به "دیگر"ان را در سال‌هاى اول زندگى از خود بروز می‌دهد (مثلا کودک دوساله ممکن است با دیدن گریه برادر کوچک خود علایم آشفتگى و ناراحتى از خود بروز دهد و حتى در جهت تسکین دهى به برادرش او را نوازش کند).
 
  • "همدلى" چیست؟

"همدلى"، که در این مقاله به عنوان معادل فارسى empathy به کار میرود، یک اصطلاح پُر کاربرد در روانشناسى است که به طور خلاصه به معناى به جاى "دیگر"ان قرار دادن خود براى درک موقعیت "دیگر"ان و حس کردن عواطف و هیجانات آن‌ها می‌باشد. بر این اساس، "همدلى" متضاد "بى تفاوتى" یا apathy است. نکته بسیار کلیدى در درک مفهوم "همدلى" این است که بدانیم لازمه "همدلى" رسیدن به تجربه مشترک حسّى با "دیگر"ى ("همدردى" یا sympathy) نیست؛ بلکه رسیدن به میزانى از "فهم" و "درک" نسبت به موقعیت و تجربه ذهنى و حسّى"دیگر"ى است. به عنوان مثال جملات "می‌توانم بفهمم چه دردى می‌کشد ... از دست دادن فرزند باید وحشتناک باشد" یا "به تو حق می‌دهم ... من هم اگر جاى تو بودم شاید همین قدر عصبانى می‌شدم" می‌توانند ناشى از حسّ "همدلى" باشد. فردى که قادر به "همدلى" است نیازى ندارد که خودْ درد "دیگر"ى را مستقیماً حس کند تا به درک آنچه درون "دیگر"ى می‌گذرد برسد.
مطالعات عصب شناسى در پرندگان، نخستینیان و انسان‌ها نشان داده اند که در قسمت‌هایى از مغز سلول‌هایى به نام نورون‌هاى آینه اى (mirror neurons) وجود دارند که هم در زمانى که خود فرد عمل یا رفتارى را انجام می‌دهد و هم در زمان مشاهده همان عمل یا رفتار در فرد دیگر تحریک می‌شوند. هر چند در حال حاضر امکان نتیجه گیرى قطعى در این زمینه وجود ندارد برخى از عصب شناسان نورون‌هاى آینه اى را مبناى عصب شناسانه "همدلى" می‌دانند.
همانطور که در بالا آمد، "همدلى" از همان سال‌هاى ابتدایى زندگى به یکى از مهم‌ترین عوامل تعیین کننده نحوه تعامل فرد با محیط بیرون یا همان "دیگر"ان بدل می‌شود. میزان توانایى افراد در بروز "همدلى" متفاوت است و طیف گسترده‌اى شامل کسانى که تقریبا عاجز از ابراز "همدلى" هستند (مانند افراد داراى اختلال شخصیت خودشیفته) در یک سر طیف تا کسانى که حاضر به گذشتن از هستى خود در مسیر کمتر کردن آلام "دیگر"ان شده اند می‌شود. این تفاوت‌هاى فردى در قابلیت افراد در ابراز "همدلى" (مانند بیشتر خصوصیات فردى دیگر) تا حدود زیادى به اثرات متقابل ژنتیکى و محیطى در دوران کودکى بر می‌گردد. تجربیاتى که در سنین بزرگسالى به دست مى‌آیند نیز می‌تواند به تعمیق یا تحدید قابلیت ابراز "همدلى" در فرد کمک کند.
 
  • رابطه "همدلى" و همیارى

در ابتداى بحث به اهمیت ارتباط و تعامل فرد با "دیگر"ان در زندگى ما انسان‌ها اشاره شد. می‌توان این ارتباطات را بر اساس نقشى که  این "دیگر"ى در زندگى ما بازى می‌کند به سه دسته روابط شخصى، روابط کارى و روابط با غریبه‌ها تقسیم‌بندى کرد. موضوع اصلى این نوشته نوع سوم یعنى روابط ما با غریبه‌ها است. "دیگر"انى که با ما نه روابط شخصى (خانوادگى، همسایگى، دوستى) و نه روابط کارى دارند. سؤالى که مطرح می‌شود این است که ما به چه انگیزه‌اى رفتارهاى معطوف به کمک (helping behaviours) - که طیف وسیعى از رفتارها از لبخند زدن دوستانه به یک رهگذر ناشناس تا از جان گذشتگى را در برمی‌گیرند - نسبت به "دیگر"انى که رابطه شخصى و کارى با ما ندارند از خود بروز می‌دهیم. گرچه در بسیارى از موارد نمی‌توان از نقش انگیزه‌هاى ثانویه احتمالى مثل به دست آوردن مقبولیت اجتماعى، امید به پاداش اخروى، یا کارما (مفهومى برگرفته از فلسفه‌هاى شرق دور به معناى اینکه رفتار ما به خود ما باز می‌گردنند) چشم پوشى کرد، به نظر می‌رسد این انگیزه‌هاى ثانویه قادر به توضیح تمام رفتارهاى معطوف به کمک نیستند. بر اساس تئورى تعامل اجتماعى (Social Exchange Theory) کمک به "دیگر"ان منوط به داشتن حس "همدلى" نسبت به آنان است. هر چه که این حس "همدلى" و نگرانى همدلانه (empathetic concern) نسبت به "دیگر"ى بیشتر باشد، انسان قادر و حاضر به پرداخت هزینه‌هاى (مادى و معنوى) بیشتر در جهت کمک به "دیگر"ى است.
در اینجا ذکر این نکته ضرورى است که "همدلى" یک مفهوم بین فردى است، به این معنا که میزان "همدلى" شما با فرد الف می‌تواند بیشتر از میزان "همدلى" شما با فرد ب باشد؛ شخص الف به دلایل مختلف همدلى بیشترى را در شما بر مى‌انگیزاند.  افرادى که توان "همدلى" محدودترى دارند "همدلى" را تنها می‌توانند نسبت به اعضا خانواده، دوستان و در نهایت افرادى با مشخصات خاص اخلاقى، عقیدتى، نژادى، قومى و یا ملیّتى که فرد نسبت به آن‌ها به نوعى "همذات پندارى" (identification) می‌کند ادراک و ابراز کنند.  در افرادى که از ابتدا توان "همدلى" بیشترى داشته اند و یا بعدها آن را در خود پرورش داده اند حس "همدلى" می‌تواند نسبت به کل جامعه بشرى، حیوانات، محیط زیست و آیندگان تسّرى یابد. در اینجاست که بدون اینکه مرز بین "خود" و "دیگر"ى فرو ریزد دامنه همذات پندارى گسترده می‌شود.
 
  • فعالیت‌هاى داوطلبانه و فواید آن

یکى از نمونه ‌اى بارز رفتارهاى معطوف به کمک در جوامع مختلف انجام کارهاى داوطلبانه است. این امور داوطلبانه می‌تواند شامل کمک به سالمندان، بیماران، آسیب دیدگان در حوادث طبیعى و جنگ، زندانیان، کودکان بی‌سرپرست، کودکان داراى مشکلات ذهنى و رفتارى، کمک به حیواناتى که نیاز به نگهدارى دارند، پاک‌سازى طبیعت، خدمات آموزشى، ارائه خدمات رایگان پزشکى براى افراد بی‌بضاعت، و ده‌ها مورد دیگر شود. با وجود اینکه هدف اولیه از انجام این فعالیت‌ها فواید و عوایدى است که قرار است نصیب نیازمندان (گیرندگان) شود، فرد داوطلب آگاهانه یا ناآگاهانه همزمان به نیازهاى درونى خود از جمله نیاز به داشتن "حس خوب نسبت به خود" و نیاز به پاسخ دادن به حس مسوؤلیت در قبال "دیگر"ان نیز پاسخ می‌دهد. ادراک و پاسخ دادن به این نیازهاى درونى همانگونه که در رابطه مادر و کودک ذکر شد، مستلزم داشتن حس "همدلى" نسبت به "دیگرِ" نیازمند است. به این معنا که فرد باید ابتدا بتواند با گذاشتن خود در جاى "دیگر"ى وجود نیازهاى "دیگر"ى را "درک" و با درد ناشى از عدم پاسخ به این نیاز همذات پندارى کند.
از طرف دیگر، تحقیقات نشان داده‌اند که انجام کارهاى داوطلبانه ارتباطى مستقیم با بهبود کیفیت زندگى و سلامت روان داوطلب دارد. این گونه خدمات گرچه بدون چشم‌داشت مالى از جانب فرد داوطلب صورت می‌گیرند می‌تواند فواید غیر مالى فراوانى براى داوطلب به ارمغان بیاورند. بسته به نوع کار داوطلبانه و همچنین ظرفیت‌ها و توانایی‌هاى فردى و انتظارات داوطلب می‌توان به "معنا بخشیدن به زندگى"، افزایش حسّ همبستگى با طبیعت و انسان‌ها، ایجاد ارتباطات و دوستى‌هاى نو، به دست آوردن تجربیات جدید و در یک کلام حرکت در مسیر "انسان بهترى شدن" داوطلب به عنوان نمونه‌هایى از این فواید احتمالى اشاره کرد. به علاوه، و در ابعاد وسیع‌تر، گسترش این فعالیت‌ها می‌تواند حرکتى در جهت ترویج فرهنگ همیارى، افزایش حسّ "همدلى"، و نزدیک شدن انسان‌ها به یکدیگر فارغ از تمایزات قومى و عقیدتى و جنسیتى در زمانه‌اى که زمین ما و جامعه انسانى بیش از پیش در معرض خطرات ناشى از زیاده خواهى‌ها، بى تفاوتى‌ها، تفرقه‌ها و خصومت‌ها و مرزبندى‌هاى ساخته انسان‌هاست محسوب شود.
 
آخرْ سخن

نویسنده این سطور بر این باور است که "من" و "تو" و "دیگر"ى، با وجود خصوصیات منحصر به فرد و تضادهاى عقیدتى و تمایزهاى نژادى، بسیار بیش از آنکه با هم متفاوت باشیم به یکدیگر شبیه هستیم. "همدلى" زبان مشترک، رنگ مشترک و عقیده مشترک "ما"ست. حفاظت از دستاوردهاى دیروز مادران و پدران "ما" و منافع مشترک فرداى "ما" و فرزندان "ما" در گرو همزیستى مسالمت آمیز امروز "ما"ست. دنبال کردن خواسته‌ها و هدف‌هاى فردى "ما" نه تنها با منافع جمعى "ما" ناسازگار نیست که کاملاً به آن وابسته است. "همدلى" پُلى در میان دیوارهاى پیرامون "ما"ست.

چو عضوى به درد آورد روزگار           دگر عضوها را نماند قرار
 
دکتر کامیار کرامتیان
روانپزشک
 

[فهرست مقالات]