DHTML JavaScript Menu By Milonic.com
نیکی های کوچک
www.nikiha.org
دوشنبه، ۱۸ آذر ۱۳۹۸
 
 
 
 
 
 
کد خبر: ۶۱ - تاریخ درج: 1398/08/05

نیکی‌های کوچک در روستای چاه مرید


گروه " نیکی‌های کوچک" روز چهارشنبه تاریخ 1 آبان‌ماه 1398، به هدف تجهیز کتابخانه روستای چاه‌مرید به کرمان سفر کرد.

نیکی‌های کوچک در روستای چاه مرید
 
 
گروه "  نیکی‌های کوچک" روز چهارشنبه تاریخ 1 آبان‌ماه 1398، به هدف تجهیز کتابخانه روستای چاه‌مرید به کرمان سفر کرد. سفرنامه و عکس‌های زیبایی توسط هماهنگ‌کننده این برنامه تهیه شده است: 
 
سفرنامه تهران تا چاه مرید
بالاخره سوار قطار شدیم. بعد از یه هفته هیاهو و بدو بدو برای انجام کارها و حالا چند دقیقه آرامش. ساعت ۷:۵۵ شب اول آبان سفر هیجان انگیزمون با قطار به سمت کرمان آغاز شد. سفری به سرزمین کریمان کویر. یک ماه پیش بود، ایده‌ای که وسط صحبت با فاطمه به مغزمون خطور کرد، ایده تجهیز کتابخونه فرهنگ مطرح شد و با موافقت اعضا کار شروع شد.
قرار شده بود یه جمله اول کتابا نوشته بشه، امیرحسین یه جمله‌ای رو روی دیوار کتابخونه کهریزک یادش بود اما نه کامل. دیر بود و فردا باید پوستری که حدیث زحمت طراحیش رو کشیده بود منتشر می‌کردیم. به مرتضی تو کهریزک پیام دادم، ساعت ۱۱ شب از بخشش اومده بود، رفته بود کتابخونه و پیام از روی دیوار خوند و برام فرستاد: پدربزرگ هیچ گاه نگفت کتاب بخوانید ...‍
‍ صبح ساعت ۱۰ رسیدیم کرمان. چون وقت داشتیم رفتیم بازار کرمان و مجموعه گنجعلی خان رو دیدیم. بعد از ناهار راه افتادیم بسمت جیرفت. تو دل کویر رسیدیم به شهر کوچکی که فراموش می‌کردیم که هنوز کرمان هستیم. بارون نم نم میزد به شیشه ماشین. مثل نرم نرم بارش زیبای کتاب‌ها. اولین شب یه نفر یه عکس از چندتا کیف فرستاد برام که اینا به کارم میاد یا نه. ما هم که نه تو کارمون نداریم. پنجشنبه با بچه‌ها رفتیم کهریزک. یه تعداد کتاب رو یاران سه شنبه‌ها گذاشته بودن تو اتاق نیکی‌ها اونا رو برداشتم و رفتیم به دیدن مرتضی. مرتضی هم سه تا کتاب اهدا کرد.
 
تنها یه هفته دیگه باقی مونده بود و هنوز تعداد کتابا از تعداد انگشتای دست کمتر بود. الهام خبر داد که میخواهد بره تبادل کتاب و چندتا کتاب خوب که برای بچه‌ها مفیدن رو از اونجا بخره. خیلی خوشحال شدم. بنظرم مهمتر از اینکه تعداد کتابا چقد باشه این بود که کیفیت کتابا چطور باشه. الهام یه روز رو وقت گذاشته بود و با دقت تموم چندتا کتاب خوب رو تو تبادل کتاب پیدا کرد و با اسنپ برام فرستاد. بعد هم پیشنهاد داد که برای دفعات بعد میتونیم گروهی باهم بریم تا زودتر به نتیجه برسیم. فاطمه هم چندتا کتاب رو فرستاده بود برای الهام. شما که غریبه نیستید، ته خیار، داستان یه شغل و کلی کتاب خوب دیگه حالا دستمون رسیده بود و خوشحال بودیم که داره اتفاقات خوبی میافته. اما وسط همه اون کتاب قشنگا الهام یه هدیه ویژه داشت، یه کاردستی که روش نوشته بود کتابخونه فرهنگ.
 
کتابخونه فرهنگ ما داریم میایم...‍
دو روز مانده بود به حرکت، فرنوش هم چندتا کتاب خوب را به همراه مهر فرستاد تا یادگاری کوچکی از نیکی‌های کوچک بر صفحه اول کتاب‌ها نقش ببند. با تشویق و پیگیری راضیه تعداد زیادی کتاب جمع‌آوری شد. سه شنبه صبح زود مثل تیر رها شده از چله کمان به سمت موزه رفتم تا کتاب‌هایی که رومینا گذاشته بود رو بردارم. آقای تقی پور با مهربانی همیشگیش من را با کتاب‌ها و یه شکلات بدرقه کرد.
پیدا کردن باربری برای کهنوج یه طرف، مانده بودم حالا چطوری این همه کتاب را برای باربری بفرستم. دوست خوب که داشته باشی، یاران نیکی‌ها که همراهت باشه، یعنی خیالت جمع که تنها نیستی، ممنون از امیرحسین.
 
و اما...
امروز صبح با یه جعبه کتاب که فاطمه خیلی دوستشون داشت اما حاضر شد بخاطر بچه ها ازشون دل بکنه، از جیرفت به سمت کهنوج حرکت کردیم. چاه مرید در ۱۵ کیلومتری یک جاده فرعی از کهنوج بود. یه روستای زیبا و دوست‌داشتنی با نخل‌های سر به فلک کشیده و مردمانی خونگرم. دختران با پیراهن‌های زیبای گلدار سوزن‌دوزی شده با چارقدهای بلند تا زانو و پسر بچه‌ها با شور و شیطنت همیشگی جلوی در کتابخانه کوچکشان منتظر ما بودند. بالاخره بعد از یک روز و نیم سفر به مرادمان، چاه مرید رسیدیم.
 
از ماشین که پیاده شدیم بچه‌ها با چنان اشتیاقی دورمون جمع شدن که هر چه خستگی سفر تو تنمون بود یه جا به اعماق چاه فرو رفت. چون برای بازی و کتابخونی به یه فضای بیشتر نیاز داشتیم همگام با نازنین‌های مشتاق روانه باغ نزدیک روستا شدیم و شیرینی بازی با بچه‌ها چنان به دلمون نشست که گرمای هوا رو فراموش کردیم. بعد از چند تا بازی یه داستان رو که از قبل انتخاب کرده بودیم براشون خوندیم و خواستیم برداشتی که کردن رو بگن، آنقدر چیزای جالبی گفتن که خودمون داشتیم ازشون درس می‌گرفتیم.
به ساعت یک نزدیک شده بودیم و داشتیم بازی آخر رو انجام می‌دادیم که آقای لورگی (موسس کتابخونه) به بچه‌ها گفت اگه کسی از شما دیرش شده و تو خونه منتظرتونن میتونین برین. همه بچه‌ها یک‌صدا گفتن ما نمیخوایم بریم. اونجا بود که فهمیدیم سفیران بی‌حاصلی نبودیم و میشه جغرافیای محبت رو بدون مرز همه جا گسترش داد.
اوج مهربانی رو در اصرارشون برای اینکه ما رو نهار مهمون خونشون کنن با تمام وجود حس کردیم و جعبه خرمایی که ره توشمون کردن. ولی رهاورد اصلی حس ناب و خوبیه که مزه‌اش هیچ وقت فراموشمون نمیشه و شما در این نیکی کوچک اما مانا سهیم هستید.
 
  اعظم مسعودی
 
برای مشاهده لحظاتی زیبا از این برنامه، لطفا اینجا کلیک نمایید.
برای مشاهده کلیپ "تجهیز کتابخانه عمومی در روستای چاه مرید توسط نیکی‌های کوچک" لطفا اینجا کلیک نمایید.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
پژواک ما، مهر بی‌صدا

[فهرست اخبار و رویدادها]