DHTML JavaScript Menu By Milonic.com
نیکی های کوچک
www.nikiha.org
شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
 
 

این هفته برای پرندگان دانه بریز

 
 
 اعظم مسعودی: چند سال قبل وقتی که زمستان‌های تهران مثل این دو سه سال اخیر سوسول وار نبود و سرما جوری ویراژ می‌داد که پارس سگ‌های ‏وسط دانشگاه در هوا یخ می‌زد و درخت‌ها شاکی از اینکه خدا پای حرکت بهشان نداده که در آن سرما بروند زیر کرسی شب چله ‏چرت زمستانیشان را بزنند، پشت پنجره اتاق ما همیشه پر بود از پرنده‌ها. هر روز که از دانشگاه برمی‌گشتم خوابگاه، بعد از ‏خوردن شام، غذای سلف که بخاطر کیفیت هیچ‌گاه بر من بخش پذیر نبود و باقی‌مانده آن همیشه عددی بزرگتر از صفر بود را برای ‏مهمان‌های هرروزه‌ام پشت پنجره می‌گذاشتم. بساطی داشتیم هر روز صبح با پرنده‌ها که آداب مهمانی رفتن نمی‌دانستند. تقریبا در ‏تمام روزها باقیمانده غذایشان به سمت صفر میل می‌کرد و در فرهنگ لغتشان برای لقمه شرم معنایی پیدا نمی‌شد. روزی هم اگر غذا ‏نمی‌ریختیم و یا کم بود آنقدر با نوک به شیشه می‌زدند که آبرو تو در و همسایه نمی‌ماند‎.‎
زمستان گذشت و این رسم برپا بود تا اینکه یک روز صبح بهاری خواب بودم که باصدای هلی کوپتری که بالای سرم ایستاده بود و ‏منتظر بود تا اجازه فرود اضطراری بدهند از خواب بیدار شدم!!! در خواب و بیداری سرم را از زیر پتو بیرون آوردم تا اجازه ‏فرود بدهم که بتوانم خواب نیمه کاره را تمام کنم که دیدم همزمان با من هم اتاقیم زینب هم اقدام کرده است. اما به جای هلی کوپتر ‏یک فروند یاکریم یا به قول مشهدی‌ا "موسی کو تقی؟!!!" دور اتاق داشت مانور نظامی میداد. با سرعت نور مچاله شدیم زیر پتو. ‏و شروع کردیم به داد زدن. حالا داد نزن کی داد بزن‎!!!‎
خوشبختانه سلاح صوتی زنانه ما جواب داد و یاکریم عقب نشینی کرد و مثل تیری که از چله کمان گریخته باشد از پنجره اتاق به ‏آسمان آبی پرتاب شد. من و زینب فاتح‌وار و نصر من الله... طور از سنگرهامان خارج شدیم غافل از اینکه "موسی کو تقی" ‏ضامن گاز خنده را کشیده بود و من و زینب از فرط خنده اشک می‌ریختیم. اما این آخر ماجرا نبود. یاکریم‌ها اگر جایی را پیدا کنند ‏که بهشان خوش بگذرد دیگر چتر می‌شوند و صاحبخانه را بیچاره می‌کنند. از قضا مهمان‌های ما قصد رفتن نداشتند. همان جا سقف ‏زندگی مشترکشان را بنا کردند و یک روز صبح با سه تا جوجه قد و نیم قد ما را سوپرایز کردند‎!!‎
نتیجه اخلاقی خاطره را می‌گذارم بعهده احمد شاملو که چه زیبا گفت‎:‎
‎"‎روزی ما دوباره کبوترهایمان را
‎ ‎پیدا خواهیم کرد
و مهربانی
دست زیبایی را خواهد گرفت‎.‎
‎...‎و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست‎.‎
‎...‎روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم‎...‎
و من آنروز را انتظار می‌کشم
حتی روزی که نباشم‎..."‎