DHTML JavaScript Menu By Milonic.com
نیکی های کوچک
www.nikiha.org
شنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
 
 

این هفته یک نفر را شگفت زده کن

 
 
دکتر محمود صدیق: جلسه افتتاحیه بود و همه در حال عکس گرفتن. یکى از همکاران خدمات در کنارى ایستاده بود و به ما و هیاهوى عکاسى نگاه می‌‏کرد. حس کردم نیاز به دعوت داره. ازش خواهش کردم با هم عکس بندازیم. اول مقاومت کرد ولى بعد پذیرفت. ‏مطمین نیستم ولى فکر کنم " سورپرایز"  شد.
 
 
‏ اعظم مسعودی: وارد دانشکده که شدم رفتم سمت آموزش. هر دو کارشناس آموزش پشت میزهاشون مثل هر روز مشغول انجام کارها و وظایف ‏محوله بودند.‏
بدون اینکه سرشون رو از توی کامپوترهاشون بیرون بیارن سلام و احوالپرسی کردیم. گفتم اومدم بابت زحماتتون در این مدت ‏تشکر کنم.‏
دو نفری با تعجب سرشون رو یهو بالا آوردن و پرسیدن فارغ التحصیل شدین؟
لبخند زدم و گفتم: نه هنوز.‏
دوباره یکی شون پرسید: دارین میرین خارج از کشور؟
گفتم: نه چطور؟‏
گفت: آخه غالبا کسانی که دارن از دانشگاه میرن میان و تشکر میکنن.‏
خندیدم و گفتم: من دوست داشتم زودتر بیام و ازتون تشکر کنم.‏
برای چند لحظه هر دو فقط خیره نگاه میکردن. انرژی و حس خوب رو میشد توی صورتشون دید.‏
قدردانی همیشه قشنگه مخصوصا اگر یهویی باشه و انتظارش رو نداشته باشی.
 
 
 نسرین صالحی: ‏‍ زهرا خانم از مددجوهای آسایشگاه کهریزکه که خیلی لبو دوست داره.‏ تقریبا شش هفت ماه بود که تو اتاقش نرفته بودم, یک روز که رفته بودم خرید با دیدن لبو خیلی یادش افتادم . پنج شنبه بعداز تموم شدن کارباشگاه و فیزیوتراپی رفتم تو اتاقش, کلی از دیدنم خوشحال شد ولی وقتی گفتم "اگه گفتی چی اوردم" و ‏ظرف لبو رو بهش دادم تازه فهمیدم ذوق زدگی واقعی یعنی چی. ‏
‏    " یک نفر رو شگفت زده کن"‏
من سعیم رو کردم شما چطور؟!
 
 
 نیکا نصیری: هفته غافلگیری چندان موفقیت آمیز نبود برام، ‏معمولا اگه کسی مخصوصا خانم‌ها در مسیری که میرم منتظر تاکسی باشند، میرم میگم تا فلان جا میرم اگه مسیرتون میخوره سوارتون کنم، ... معمولا هم خیلی تعجب می‌کنند و کلی تشکر و... منم هی دنبال شکار مسافر که بیام اینجا بگم شعار این هفته ‏بالاخره انجام شد!
اما دریغ... ‏
بالاخره یک عصر خیلی سرد یک روز خیلی تعطیل... یک خانم جوان در خیابان خلوت خردمند ایستاده  بود منم ایستادم و گفتم تا ‏میدون میرم، خیلی بدون تعجب آمد سوار شد و گفت من تا زیر پل میرم پام هم خیلی درد میکنه ، گفتم بله چشم، خ. کریمخان گفت: ‏از زیر پل برو من زیر پل پیاده میشم، گفتم: چشم، گفت: ای بابا.... رد شدم باید زودتر پیاده میشدم ! گفتم: ببخشید ولی نگفتید که ‏نگه دارم!‏
خلاصه تشکر ساده‌ای در حد تاکسی کرد و پیاده شد و رفت و بیشتر من غافلگیر شدم!